على اكبر دهخدا
870
امثال و حكم ( فارسى )
رفت ابروشرا درست كند چشمش را كور كرد . نظير : اى واى كه بد نشد بتر شد . رفت بهترش كند بدتر شد . همين لين و اوددت العين . رفت بنان برسد بجان رسيد . رفت بهترش كند بدتر شد . رجوع به : رفت ابروشرا . . . ، شود . رفتم ثواب كنم كباب شدم . در ازاء نيكى بدى ديدم . رفتم خانهء خاله دلم واشه خاله خسيد دلم پوسيد . واشه ، يعنى باز شود و خسيد مخفف خسبيد است . رفتم شهر كورها ديدم همه كور من هم كور . گويند وقتى منجمى خبر داد فلان روز بارانى بارد كه هركس قطرهاى از آن نوشد ديوانه شود . پادشاه بوزير امر داد انبارى از آب كردند و در آن استوار ساختند تا با آب باران نياميزد . باران موعود بيامد و مردمان مملكت از آن بياشاميدند و بجملگى ديوانه شدند مگر پادشاه و وزير كه با آب ذخيره همچنان عاقل مانده و در اعمال و اقوال ديوانگان بحيرت و اسف ميديدند . عاقبت شاه از مشاهدهء آن اوضاع بجان آمده بوزير گفت مرا بيش طاقت تحمل نمانده است و نزديك است تا خود را هلاك سازم . وزير گفت هلاك كردن خويش نمىبايد ما نيز چون آنان شويم و مشكلات كنونى از پيش برخيزد . گفت چگونه چون آنان توان شد . گفت از همان آب ما نيز مىآشاميم . پادشاه رضا داد و چنين كردند و چون آن دو نيز ديوانه شدند از رنج و تعب پيشين بياسودند . نظير : خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو . چون بدر خانهء زنگى شوى * روى چو گلنارت چون قار كن . ناصر خسرو . حسين اذا كنت فى بلدة * غريبا فعاشر بآدابها . منسوب بعلى عليه السلام . رفتند و روند ديگران هم . * ( كو خسرو كيقباد و كو جم . . . ) و رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود . رفتند و ما هم ميرويم . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود . رفتنم با خودم آمدنم با خدا . ندانم كى بازگردم . رفتن و نشستن به كه دويدن و گسستن . سعدى . رجوع به آهسته برو هميشه . . . ، شود . رفتنى ميرود و آمدنى ميآيد * شدنى مىشود و غصه بما ميماند . نظير : كل آت آت . رفعت در فروتنى است . منسوب باويس قرنى . از تاريخ گزيده . رفيقم هم سوخت . ( بگو . . . ) پادشاهى بر ژندهپوشى شفقت آورد و او را از مطبخ خاص مادام العمر وظيفه و اجرى فرمود وزير گفت روا نباشد كاهلان را برأفت سلطان اميدوار